set as your home page
سوپ جوجه برای تقویت و نشاط روح

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 تیر ماه سال 1386 ساعت 22:42

 

در زیر خاک حاصلخیز بهاری٬ دو دانه کوچک در کنار هم قرار گرفته

 

بودند. دانه ی اولی گفت: من می خواهم رشد کنم ٬ می خواهم ریشه های

 

خود را به اعماق خاک بفرســــتم و  جوانــه های خود را به بــیرون از

 

پوسته ی زمین ٬ هدایت کنم و شکوفه ها و جوانه هایم رامانند پرچمی

 

که آمدن بهار را ٬ مژده می دهد٬روی زمین٬بگسترانم می خواهم گرمای

 

خورشید را در وجودم احساس کنم و زیبایـــــی و شکوه شبنم بهاری را

 

بر گلبرگ های خود مشاهده کنم.

 

بنابر این دانه ی اولی جان تازه ای گرفت و شروع به رشد و نمو کرد.

 

دانه دومی گفت : اما من می ترسم . اگــر ریشه های خود را به زیر خاک

 

بفرستم٬در اعماق تاریک زمین چه اتفاقی ٬ خواهد افتاد.

 

اگر از پوسته سخت زمین ٬ سر برآورم ٬ ممکــن است جوانه های ظریف

 

 من آسیب ببینند٬...... هرگز اجازه نخواهم داد٬جوانه های من روی سطح

 

 زمین پهن شده و حلزون ها آن ها را بخورند.

 

اگر شکوفه های زیبای من ٬ شکفته شود٬ شاید بچه خردسالی٬ مرا از ریشه

 

 بکند٬نه٬ بهتر است همین جا مانده و منتظر شوم٬ شاید اوضاع بهتر شود.

 

بنا بر این دانه دومی رشد نکرده و منتظر ماند.

 

یک مرغ خانگی٬در حالی که زمین حاصلخیز بهاری را با نوک خود می کند

 

دانه منتظر را پیدا کرده و بی درنگ آن را خورد .

 

پند اخلاقی : انسانی که قدرت ریسک کردن نداشته واز رشد و بالیدن بهراسد

 

مشکلات زندگی او را خواهد بلعید.