نه دلخوشم
و نه حتی توفیق کوچکی در کار است
تنها
گرفتار در محلکه ای بی پایان
زیر تازیانه ی تند باد
چنگ بسته بر این طناب
زندگی را عزیز می دارم
شاید برای دلگرمی مردم
بر جای مانده ام هنوز
تو در من نگریسته
عاشق می شوی
حالی که وجودم
تا کنون کسی را اینگونه خرسند نکرده بود
حضور آدمی را به زیر پایم می بینم
و دلتنگ ، می گریم
زندگی
مرا در پرده ی خود کشیده است
همه ی اعمالم را
بخت های از دست رفته ام را
خانواده و دوستانم را
توازنم در اینجا به تار مویی بسته است
رنجی که توفان را
بر اندامم پیچیده
تا به پایانی عبث پرتاب شوم
پس از این
خوب می دانم
که طنابم
تنها نقطه ی اتکای به زندگی بود
و من اینک
شناور
آسوده و رها
سرگردان و مطرود
با لبخندی بر لب
از آب ها می گذرم
در آغوش می گیرمت
نه چنان تنگاتنگ ،
که یادت را با عشق
زنده نگاه خواهم داشت
و می دانم که
روزی دیگر
به مکانی دیگر
باز یکدیگر را خواهیم دید
مثل دانه های برفی
که در رقص شادمانه ی خود
چرخ زنان بر زمین می نشینند. |