برکشیدن از خاک

روز٬ سپری شده

 

و حال ٬نیمه شب است

 

زنبق ها

 

آن گاه که نگاهشان می کنی

 

خود را از دل خاک بیرون می کشند

 

به تاریکی خانه ٬ گام می نهی

 

حالی که از حفر خاک

 

سر انگشتانت زخمی است

 

و چشمانت ٬ راز زیبایی زنبق ها را در خود پوشیده دارد

 

بر بسترت می آرمی

 

باد شمال

 

خود را از درون پنجره ی اتاقت بالا می کشد

 

و در آغوشت میگیرد

 

و تو آن قدر کوچک می شوی

 

که چون بذری

 

بر روی باد می نشینی

 

و پرنده وار پر میکشی

 

از فراز خانه و باغ تاریکت

 

و باد تو را چون ذره ای بر شکاف خاک رها می کند

 

و خاک سرد

 

شبیه تن پوشی چسبان در آغوشت می گیرد

 

همچون کسی که نمی شناسی اش

 

تسلیم آب می شوی و

 

به خواب مرگ٬ می میری

 

و ان گاه که بر می خیزی

 

رنجی عظیم گرداگرد توست

 

رنجی که تو در شکاف تنگ خاک ٬تحمل کرده ای

 

تا در تقلایی ٬بر کشی خود را

 

از میان گودی که در آن ٬ جسم مرده ات نهان بوده است

 

با خورشید

 

با هوایی که در باغ جریان دارد

 

جایی که تو جوانه خواهی زد

 

در هیآتی حقیقی

 

وآن گاه بی که بیندیشی 

 

زبان به سخن می گشایی

 

همچون گلها که با زنبورها

 

با واژه هایی سبز ٬زرد٬سپید و سرخ

 

                                                                      دونالد هال