در زیر خاک حاصلخیز بهاری٬ دو دانه کوچک در کنار هم قرار گرفته
بودند. دانه ی اولی گفت: من می خواهم رشد کنم ٬ می خواهم ریشه های
خود را به اعماق خاک بفرســــتم و جوانــه های خود را به بــیرون از
پوسته ی زمین ٬ هدایت کنم و شکوفه ها و جوانه هایم رامانند پرچمی
که آمدن بهار را ٬ مژده می دهد٬روی زمین٬بگسترانم می خواهم گرمای
خورشید را در وجودم احساس کنم و زیبایـــــی و شکوه شبنم بهاری را
بر گلبرگ های خود مشاهده کنم.
بنابر این دانه ی اولی جان تازه ای گرفت و شروع به رشد و نمو کرد.
دانه دومی گفت : اما من می ترسم . اگــر ریشه های خود را به زیر خاک
بفرستم٬در اعماق تاریک زمین چه اتفاقی ٬ خواهد افتاد.
اگر از پوسته سخت زمین ٬ سر برآورم ٬ ممکــن است جوانه های ظریف
من آسیب ببینند٬...... هرگز اجازه نخواهم داد٬جوانه های من روی سطح
زمین پهن شده و حلزون ها آن ها را بخورند.
اگر شکوفه های زیبای من ٬ شکفته شود٬ شاید بچه خردسالی٬ مرا از ریشه
بکند٬نه٬ بهتر است همین جا مانده و منتظر شوم٬ شاید اوضاع بهتر شود.
بنا بر این دانه دومی رشد نکرده و منتظر ماند.
یک مرغ خانگی٬در حالی که زمین حاصلخیز بهاری را با نوک خود می کند
دانه منتظر را پیدا کرده و بی درنگ آن را خورد .
پند اخلاقی : انسانی که قدرت ریسک کردن نداشته واز رشد و بالیدن بهراسد
مشکلات زندگی او را خواهد بلعید. |