شب تیرگی

من خواب مرگ خویش را دیدم ٬

و یخزدگی را که می خزید در جانم٬

فقط حضور تو بود ٬تمامی آنچه که از من به جای ماند؛

 

آن گاه

کتابها همه آخر شدند و

خانه ی رخشنده یی که ما به یاوری یکدگر بنا کردیم

از میان رفتند٬

تا آنکه بجز چشم های تو ٬ چیزی به جا نماند.

 

آن دم که زندگی بر ما دشوار می شود

عشق ٬گشایشی ست

ولی فغان از آن هنگام

که مرگ بر دروازه مشت می کوبد.

 

تنها نگاه توست  ٬ که خلاء را پر می کند ز خویش٬

تنها ظهور توست ٬ که نیستی را پس می زند  ز جای٬

و عشق توست

فقط .

آن جا که تیرگی نزدیک می شود