عصر تشنگی

 

او می دانست مرا خواهند کشت

 

و من می دانستم کشته خواهم شد

 

هر دو پیشگویی درست در آمد

 

او ، چون پروانه ای ،

 

بر ویرانه های عصر جهالت افتاد

 

و من در میان دندانهای عصری که

 

  شعر را

 

       چشمان زن را

 

              وگل سرخ آزادی را می بلعد

 

                                                   در هم شکستم.

 

 

می دانستم او کشته خواهد شد

 

او زیبا بود در عصر زشتی ها

 

زلال در عصر تباهی ها

 

نام من در کنار نام او

 

به وحشتم می انداخت

 

وحشت از گل آلود کردن دریاچه ای زلال.

 

 

می دانستم او کشته خواهد شد

 

زیرا جهت نمای غرور او

 

بزرگتر از جهت نمای این عصر بود

 

روح رخشان او نگذاشت

 

در تاریکی سر کند.

 

 

غرور رفیع او

 

دنیایم را برایش کوچک کرده بود

 

به این سبب چمدانش را بست

 

و آهسته بر نوک انگشتان پا

 

بی هیچ کلامی

 

مرا ترک گفت...

 

 

چون ابری بارور، شعر

 

بر دفتر های من بارید

 

و بر احساس من پاشید

 

بادبانها را .... پرندگان را

 

شبهای پر از یاس را.

 

پس از رفتنش

 

عصر آب به پایان رسید

 

و عصر تشنگی آغاز شد.