دستان تو

سفر   

 

نـرمـی دسـتـانـت  

نـرمـی دسـتـانـت 

از فراز زمان

فراز دریاها و دودها

فراز بهاران

پرواز کنان سر رسیدند،

و زمانی که بر سینه ام نهادی شان

شناختم

آن دو بال زرین کبوتر را

آن خاک رس را

آن رنگ گندم را.

 

 تمــامـی سـالـیـان زنــدگـی

 تمــامـی سـالـیـان زنــدگـی

 

در پی آن ها همه سویی رفتم.

از پله ها بالا رفتم،

از خیابان ها گذشتم،

قطارها بردندم،

آبها بردندم،

و در پوست انگور

گویی تو را لمس کردم.

جنگل ، ناگاه

تن تو را برایم آورد .

بادام ، نرمی ناز تو را

در گوشم خواند،

 

تـا آنــکـه دســـتـان تـــو

تـا آنــکـه دســـتـان تـــو

 

بر سینه ام گره خوردند

و در آنجاهمچون دو بال

سفر خود را به پایان بردند

 

 

پابلو نرودا