
بدرود ، اما تو خواهی بود
با من ، تو خواهی گشت
درون قطره ئی خون در میان رگهای من
و یا بیرون ، با بوسه ئی که صورتم را می سوزاند
یا با کمربندی آتشین به دور کمرم .
شیرین من ، بپذیر
عشق بزرگی را که از زندگی من بیرون آمد
و در تو سرزمینی نیافت
و در جزایر نان و عسل
راه گم کرد .
من تو را
پس از توفان ،
پس از هوای باران شسته
و درآبها یافتم ،
پاهای زیبای تو چون ماهیان می درخشید.
محبوبم ، من راهی نبرد هستم.
زمین را می خراشم تا غاری برای تو بسازم
و آنجا ناخدای تو
با گلهایی در بستر در انتظار تو خواهد نشست.
دیگر نیندیش ، شیرین من ،
بر تلخی هایی که میان ما گذشت
چون آذرخشی سوزنده
و خاکسترش را جا گذاشت
من در این ساعت به انتظار توام ،
در همه ساعت ها به انتظار توام .
|