و هنگامی که خورشید خاموش شد
او لیوان را پر کرد
آن را به سلامتی خورشید سر کشید
و در تنهایی گریست.
و هنگامی که زمستان
چنگالهای سپیدش را
در گلوی شهر فرو کرد
او لیوان را پر کرد
آن را به سلامتی خورشید سر کشید
و در تنهایی گریست.
و سرانجام
هنگامی که تقویم ، با فریاد
طلوع خورشید را نوید داد
او مردم را صدا کرد
خانه به خانه ،
کوچه به کوچه ،
و کوی به کوی....،
اما کسی در شهر نمانده بود
کسی در کوچه ها قدم نمی زد و خانه ها بی رحمانه متروک بودند.
سپیده دمان
او سرافکنده
در میان معجزه و خوش بختی ایستاد
لیوان را خرد کرد
و در تنهایی گریست.
|