تردید

زن آنجا بود .

انتظاری در رگهایش صدا می کرد.

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد

سینه او را شکافت

و به درون او رفت.

او از شکاف سینه اش

نگریست؛

درونش تاریک و زیبا شده بود .

به روح خطا شباهت داشت.

شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند.

در فضا به پرواز در آمد؛

و اتاق را در روشنی اضطراب 

 تنها گذاشت.