لاری و جوآن یک زوج معمولی بودند.
در یک خانه معمولی،در یک خیابان معمولی،مانند دیگر زوجهای معمولی زندگی می کردند. آنها برای برآورده کردن نیازهای فرزندان خود،تلاش کرده و بهترین و مناسب ترین چیزها را در زندگی،برای آنها،آرزو می کردند.
به طور معمول،حتی،هرکدام ااز آنها افکار و ایده های بخصوصی داشته و گاهی با هم به مشاجره و جر و بحث می پرداختند.
بیشتر صحبتهای آنها،پیرامون این مسئله بود که در ازدواج آنها چه چیزی اشتباه بوده و چه کسی مقصر است.
تا اینکه یک روز اتفاق جالب و غیر معمولی، رخ داد.
«لاری» گفت:می دانی «جوآن» قفسه کشویی ما واقعاً جادویی و محشر است.هر زمان که باز میکنم ، حتماً جوراب و لباس زیرهای زیادی آنجا هست.واقعاً ازت متشکرم که این همه سال ،همیشه آنها را مرتب و پر نگه داشته ای!
«جوآن»از بالای عینکش، خیره به شوهرش نگاه کرد.
گفت: «لاری» چیزی میخواهی؟
_ نه فقط خواستم بدانی که از بابت آن قفسه و کشوهای فوق الاده ازت متشکرم.
این اولین باری نبود که «لاری» کارهای عجیب و غریب میکرد،بنابر این «جوآن»، اهمیت زیاد نداده و فراموش کرد.تا این که چند روز بعد ، «لاری» گفت: «جوآن» متشکرم از این که شماره های چک های این ماه را مرتباً در دفتر چه ی چک ، یادداشت کرده ای. یادداشت دقیق یعنی این! جوآن ناباورانه ،سخنان «لاری» را گوش می کرد.کار تعمیر لباسی را که در دست داشت، کنار کذاشته و نگاهی به «لاری» انداخت و گفت:
«لاری» تو همیشه از این که ،شماره ی چکها را اشتباه می نویسم،شکایت میکردی،حالا چه اتفاقی افتاده...؟
دلیلی نداره فقط خواستم از زحماتی که می کشی تشکر کنم .
«جوآن» سری تکان داده و دوباره کارخود را شروع کرد.زیر لب زمزمه میکرد: خدایا چه اتفاقی براش افتاده؟
با وجود این، فردای آن روز ،: موقع نوشتن چک برای فروشگاهی،جهت اطمینان از یادداشت صحیح تاریخ و شماره ی چک، دفترچه ی خود را به ، دقت بررسی کرد.
با خود اندیشید : چرا من ، این روزها،در مورد این شماره های بی ارزش اینقدر دقت می کنم. سعی کرد به این اتفاق بی اعتنا بوده و توجهی نکند.
اما رفتارهای غریب «لاری» ،روز به روز شدت پیدا میکرد.
یک شب «لاری» گفت: «جوآن»، شام بسیار عالی بود ، تو خیلی زحمت میکشی. در عرض پانزده سال گذشته ، شرط میبندم که تو 14 هزار بار غذا برای من و بچه ها ، آماده کرده ای.
سپس افزود : «جوآن» ، خانه عجیب تر و تمیز و شیک به نظر می رسد ، شما حتی خیلی زحمت کشیدی تا این اندازه خوب به نظر بیاید.
و حتی گفت: از این که هستی، «جوآن» ازت متشکرم.من از همدمی و صحبت با تو لذت می برم.
«جوآن» کم کم داشت نگران می شد.
با خود پرسید : پس خرده گیری و گوشه کنایه، کجا رفته؟
نگرانی او با گفته ی «شیلی» شانزده ساله که عقیده داشت ،مغز پدرش ایراد پیدا کرده، تشدید یافت. «شیلی» اضافه کرد:حتی با این سر و وضع و آرایش نا مرتب به من می گفت زیبا به نظر میرسم ! آه مادر ، پدر خیلی عوض شده.
فکر می کنی چه اتفاقی براش افتاده ؟ «شیلی»روی عقیده خود پافشاری می کرد و می گفت : یه چیز عوضی اتفاق افتاده . چون پدر روز به روز بیشتر روی مثبت اندیشی، تمرکز میکند.
با گذشت هفته ها ، «جوآن» به رفتارهای غیر عادی همسرش عادت کرده و حتی، گاه گاهی مغرضانه از او تشکر میکرد.به خود میبالید و دیگر این وضع را قبول کرده و کم کم بی تفاوت می شد.
تا اینکه روزی، اتفاق جالب و بخصوصی افتاد .«جوآن» کاملاً گیج و مبهوت شده بود .
«لاری» گفت : «جوآن»می خواهم یه کمی استراحت کنی، من ظرفها را میشویم. پس لطفاً، آن ماهی تابه را کنار بگذار و آشپز خانه را ترک کن.
«جوآن» باور نمی کرد مکث بسیار طولانی کرده وسپس گفت متشکرم «لاری» ، خیلی متشکرم.
بعد از آن ، دیگر گام های «جوآن» کمی سریع تر شده بود . اعتماد به نفس او بیشتر شده و گاه گاهی ترانه ای زیر لب زمزمه میکرد. شاداب و بشاش به نظر می رسید ، دیگر بی حوصله و بد خلق نبود. با خود میاندیشید که خلق و خوی جدید «لاری» را بیشتر ترجیح می دهد.
داستان باید اینجا خاتمه می یافت ،اما یک روز اتفاق بسیار عجیب دیگری رخ داد .
«جوآن » گفت: «لاری» من متشکرم که سالها کار کردی و زحمت کشیدی و زندگی ما را تامین کردی. فکر نمی کنم به تو گفته باشم که ،این کار تو ، برای من ، بی اندازه با ارزش است و از تو متشکرم.
«لاری» هرگز دلیل تغییر و تحول شگرفی که در رفتارش ایجاد شده بود را،آشکار نکرد ، مهم نیست که «جوآن» برای گرفتن جواب ، چه اندازه زحمت کشیده است .و این مسئله، به صورت رازی در زندگی یک نفر باقی میماند ، و آن یک نفر ،کسی است که من از زندگی با او بسیار ، راضی و خشنود هستم.
پس متوجه شدید که من «جـــــــوآن» هستم .
((جوآن لارسن))
((اخبار دیزرت))
|